اين هم يكي از همان يادداشت‌هاي كليشه‌اي سياه است. همان‌ها كه هزار بار نوشتيم. همان‌ها كه خودش موقع سياه‌نگاري روي كاغذ سر مي‌خورد. معلوم نيست از كجا. شايد همان قسمت مغز جماعت ايراني كه «عزا» را بيشتر دوست دارند. همان گوشه كنارها. پشت مخچه. پس گردن. همانجا كه هميشه يك حجله زده‌اند و عده‌اي نشسته و آرام گريه مي‌كنند.
همانجاست كه خوشش نمي‌آيد در مدح و ستايش كسي چيزي بنويسد. اصولا از زنده جماعت خوشش نمي‌آيد. آدم‌هاي سرپا و پا به توپ به چشمش نمي‌آيند.
حالا يك خبر «مرگ» ديگر او را به غليان آورده است. اين‌بار پرجوش و خروش‌تر از هميشه. عادت است. قرباني هرچقدر بزرگتر و نام‌آورتر جملات بلندتر و كشدارتر. قلم به گريه افتاده است. زار زار گريه مي‌كند. پشيمان است شايد. از تمام آن نقدهايي كه زماني بر «اسطوره»‌نوشت. همان قلم «مغرور»‌كه او را نمي‌پسنديد. همان كه مي‌گفت خوش‌تيپي دليل اسطوره بودن نيست. همان‌كه نمي‌توانست جلال و جبروت يك مرد بلند بالا را ببيند. حالا به استغفار افتاده است. به غلط كردم. صداي هن هنش بند نمي‌آيد. چنگ به صورت مي‌كشد كه چرا چنين كرد و چنان كرد. حالا فرصت دارد كه يكي از همان يادداشت‌هاي كليشه‌اي را بنويسد همان جمله نخ‌نما كه؛ «پهلوان زنده را عشق است».
با خودش و با اين حقيقت كنار نمي‌آيد. كه نمي‌توان از كم و كاستي‌هاي جماعت زنده گذشت چون روزي به آغوش خاك خواهند رفت. مگر اسطوره هرچه كرد درست كرده بود؟ تمام تصميماتش تمام انتخاب‌هايش تمام گفتار و كردارش.
او را بايد همان‌گونه كه بود بپذيريم و باور كنيم. با همان مختصاتي كه سراغ داريم. همان كه روزي شال و كلاه كرد و از خانه‌اش بيرون زد تا «رييس‌جمهور» كشور شود. همان كه دغدغه نان داشت. همان كه روزي منتقد بود و فردايش از در مماشات در‌آمد.
زندگي اسطوره پر از داستان‌هايي آموزنده است براي آنها كه عكسش را بر ديوار دارند و البته در مرگش پيامي ديگر. پيامي عبرت‌آموز از مردي كه زماني عكس قد و بالاي رعنايش با كروات و عينك آفتابي مي‌فروخت. همان صورتي كه قهرمان قصه ما در سطرهاي پاياني زندگي‌اش روي نگاه كردن به آن در آينه را هم نداشت. قصه پرغصه‌اي است ريختن يال و كوپال يك شير. اما قصه‌اي عبرت‌آموز، براي آنكه چشم بينا و گوش شنوايي بر حقايق هستي دارد.
«تيتر يك» رفت تا جلد روزنامه‌ها در حسرتش گريه كنند و رخت عزا بر تن. بايد هم گريه كنند، مالك بي‌چون و چراي خود را از دست داده‌اند. اين مرگ«زبان سرخ» است كه بي‌مهابا از به باد رفتن«سر سبزش» مي‌گفت هر آنچه كه بايد مي‌گفت.
اين مرگ صراحت لهجه است. صراحتي كه سال‌هاست در فوتبال ايران قرباني عشق به صندلي‌ها و پاچه‌ها شده است.
جلدها حسرت خواهند خورد براي حقايق لخت و عوري كه افشايش فقط از زبان او برمي‌آمد.
قهرمان«تيتر يك‌ها» فقط يك‌بار مرد. اگر تمام قهرمانان با پايان دوران قهرماني دو بار مي‌ميرند او فقط و فقط يك‌بار مرد. چرا كه هرگز دوران قهرماني‌اش پاياني نداشت.
رضا خدادادی